رهیار زیر قلم بنده!
معرفی معلم ها، عکس ها و ویدئو های گرفته شده از سر کلاس ها، گزارش و...
نگارش در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 توسط بردیا رهیار زاده
عصر روز چهار شنبه در کلاس ها رضایت نامه ای پخش شد خبر از اردو میدان تیر برای روز شنبه می داد. بچه ها هم هیجان زده به خانه ها رفتند و برای رسیدن روز شنبه لحظه شماری می کردند. بالاخره شنبه فرارسید. طبق برنامه قرار بود که زنگ اول، مدرسه رو به مقصد اردوگاه شهید انارکی واقع در 10 کیلومتری جاده ساوه ترک کنیم. قرار بود همه چیز طبق برنامه پیش بره، حالا ما هم از وقفه یک ساعته ای که توی حیاط مدرسه منتظر بودیم، هم چشم پوشی می کنیم! این یک ساعت هم بهترین زمان بود برای ما که راجب اردوگاه شهید انارکی شایعه بسازیم که مخوف ترین میدون تیر واقع در تهران است! بالاخره دو تا اتوبوس رسیدند و ما هم لرزان از شایعاتی که خودمون درست کرده بودیم وارد اتوبوس شدیم. نزدیک به 45 دقیقه در راه بودیم.


به وسط های جاده ساوه رسیده بودیم که اتوبوس ناگهان وارد جاده فرعی شیب داری شد. کمی پیش رفتیم که به یک سردر سیمانی بزرگ رسیدیم که روی اون عبارت"اردوگاه شهید انارکی" به چشم می خورد. جلوی در، سربازی اسلحه بدست ما رو متوقف کرد و پس از پرسیدن نام و نشون مدرسمون، مجوز ورود رو برامون صادر کرد و جاده فرعی طولانی رو که به سمت کوه ها می رفت ادامه دادیم. ناگهان متوجه ضد هوایی های ارتش شدیم که که 100 متر دور تر از جاده ابر ها رو هدف گرفته بودند.

همین صحنه کافی بود که هیجان بچه ها رو چندین برابر کند! بالاخره از پیچی عبور کردیم و با صحنه ای بسار عجیب روبرو شدیم! تمام بچه سکوت کردند و محو تماشا شده بودند. در چشم بعضی ها ترس رو می شد دید! بیست اتوبوس کنار هم پارک کرده بودند و کمی آنور تر چیزی حدود 100 نفر بچه های هم سن و سال ما روی زمین خاکی نشسته بودند و 5 نفر نظامی پوش بین آنها قدم می زدند! می شد صدای خنده های عصبی بچه ها رو شنید... اتوبوس ایستاد و در هایش باز شد. بچه ها لحظه ای تردد داشتند که خارج شوند یا در پناه امن اتوبوس پنهان شوند. بالاخره یک شیردل از اتوبوس خارج شد و دیگران نیز ناچارا دنبالش پیاده شدند. به سمت بچه های دیگر که روی زمین نشسته بودند حرکت کردیم

. نارضایتی و خستگی رو می شد از چهرشون دید. ما هم به صف ایستادیم و سپس دستور آمد که بنشینیم. آفتاب مستقیم به پس گردنمون می خورد و زمین هم پر از سنگ و ناهموار بود. پس از گذشت چند دقیقه در آن وضعیت ناراحت، کم کم صدای بچه ها در آمد که از دور ناگهان صدایی فریاد زد، خبر دار!! بچه ها هم از حول این صدا ناگهان از جای خود پریدند و از صف ها سرک می کشیدند که ببینند این صدا، متعلق به چه کسی است. از دور ناگهان جوانی قد بلند و هیکلی به صف ها نزدیک شد. دوباره فریاد کشید خبر دار!! و پچ پچ بچه ها ساکت شد. ناگهان تشخیص دادم که آن جوان قد بلند کسی نیست جز آقای میرزایی! کسی که قبل از عید به مدرسمون اومده بود و راجب سلاح های شیمیایی برامون صحبت کرده بود! دیدن یک قیافه آشنا در میان آن همه آدم های ریشو و اخمو بسیار دلپذیر بود! ولی انگار آقای میرزایی ما رو نشناخته بود! چون دست از اخم کردند نکشید و به فریاد زدن ادامه داد! حتی یک خوش آمد ساده هم نگفت! پس توضیحاتی که ما الآن کجا هستیم و چرا اینجا هستیم و میخوایم چی کار کنیم و باید حتما حتما به حرف مراقب ها گوش کنیم یکم به آموزش قوانین نظام جمع مثل از جلو نظام و خبر دار و به چپ چپ و اینا پرداخت که خیلی ها آن ها رو با نارضایتی و بیحالی انجام میدادند که با فریاد آقای میرزایی همه سرحال شدند و سریع حرکات رو انجام می دادند!! بعد از اون صف به صف از تپه ای بالا کشیدیم و به ساختمان های کوتاه قدی رسیدیم که جلویشان آسفالت بود.


دوباره اونجا دستور رسید که صف ببنیدم و بنشینیم. نشستن روی اسفالت خیلی بهتر از نشستن روی خاک بود ولی چند دقیقه بعد حرفم رو پس گرفتم! چون یه آدم بیشعوری روی زمین آدامس انداخته بود و اون آدامس الآن داشت پشت شلوار من خودنمایی می کرد! اونجا هم توضیحاتی راجب سلاح، نحوه گرفتن، خشاب گذاری، نشانه گیری، تیر اندازی و نکان ایمنی آن نیز گفتند. و در آخر نوید آن را به ما دادند که بعد از تیر اندازی می توانیم از باشگاه پینتبال و موزه نظامی اونجا دیدن کنیم. بالاخره ما رو بلند کردند و دوباره به صف مسیر طولانی رو طی کردیم. در این بین از بچه های گروه قبلی که تیر اندازیشون رو کرده بودند شنیدم که سرباز ها برای گشتن بدنی ما برای پیدا کردن پوکه فقط بالا تنه ما رو می گردند و کاری به کفش و جوراب ندارند. از همون جا ایده برداشتن یک پوکه به ذهنم رسید. بعد از پیاده روی طولانی ناگهان صدای تق تق وحشتناکی به گوش رسید! ناگهان مشخص شد که این صدا، صدای تیر اندازی است! وحشتی به دلم راه افتاد که صدای تفنگ ها از این فاصله اینقدر بلند هست پس وقتی که کنار گوشمونن باید حداقل کر بشیم! بالاخره به محل تیر اندازی رسیدیم. صدای تیر ها همین طور قلب هامون رو به لرزه می انداخت ولی به نکته جالبی پی بردیم. اگه رد تیر ها رو دنبال می کردیم می دیدیم که تقریبا همه تیر ها به تپه بالا محل نشنه گیری می خورد! هممون به این اتفاق خندیدیم ولی بعدا پشیمون شدیم! چون همین بلا سر ما هم اومد! پس از انتظار طولانی نوبت گروه ما شد که بریم تیر اندازی کنیم.( ما گروه آخر بودیم) نفری 8 تا تیر و یک خشاب تحویل گرفتیم و به سمت تفنگ ها حرکت کردیم. حالت نشونه گیری ما به حالت درازکش بود و روی زمین موکت هایی پهن کرده بودند و ما روی آن دراز بکشیم.تفنگ ها رو به سیمی متصل کرده بودند که نتوانیم اون ها رو از جای خود تکان دهیم. ککنار تفنگ ها هم یک کلاه خود بود. کلاه ها رو روی سرمون گذاشتیم و آماده تیر اندازی شدیم. دستور تیر اندازی از پشت بلند گو رسد و صدای اسلحه ها بلند شد. من چون می دونستم 8 تا تیر داریم تصمیم گرفتم که 4 تای اول رو به صورت امتحانی شلیک کنم و 4 تای بعدی رو با نشونه گیری به سیبل بزنم. ماشه اول رو با ترس و لرز از اینکه تهقوه بشکنه از لقد سلاح چکوندم. بنگ! صدای سوت توی گوشم پیچید! ولی لگد سلاح رو حس نکردم! بنگ بنگ بنگ! 3 تا تیر دیگه رو توی زمین کاشتم! ماشه رو یکبار دیگه چکوندم که دیدم تیر نمیزنه! ترسیدم که تیر توی سلاح گیر کرده باشه و اگه دست به ماشه بزنم اسلحه تو صورتم منفجر شه! به همین خاطر دستم رو بالا گرفتم تا مسئولین متوجه من بشن. یک سپاهی بالای سرم رسید و گفت خشاب رو در آر! من هم در آورردم و با کمال تعجب دیدم که خشاب خالی هست!(از بچه های دیگه بعدا پرسیدم گفتند که اون ها هم فقط 3 4 بار ماشه رو فشار دادند و تمام تیر هاشون تموم شد! در آخر به این نتیجه رسیدیم تیر ها مشقی بودند!!) بالاخره همه تیر ها رو، چه واقعی، چه مشقی خالی کردند و همه گیج از سرعت اتفاق ها و صدای بلند و هیجان در دست داشتن تفنگ، تلو تلو جایگاه رو ترک کردند. ولی نزاشتن بریم! گفتند وایسید همین جا و بچه های گروه قبل رو هم دیدم که مثل ما منتظر وایستادند. از بعضی ها که قبل عید ادعا می کردند که مستقیم می زنند به خال وسط هدف پرسیدم که نشونه گیریشون چطور بود گفتند که فقط ماشه رو فشار دادند و کاری نداشتند می خوره به کجا! که یکدفعه صدایی به گوش رسید که بر گردید به محیط تیر اندازی، ولی اینبار وسط میدون بین اسلحه ها و سیبل ها! هممون ترسیده بودیم! گفتیم اینا میخوان ما رو این وسط با تیر بزنن! چند تا اعتراض کردند ولی گفتند نه! الا و بلا باید برید اون وسط! ما هم اجبارا وارد شدیم و دیدیم زمین پر از پوکه های خالی بود! چند تا جعبه رو پرت کردند وسط و گفتند پوکه ها رو جمع کنید! فهمیدیم که سرمون کلاه بزرگی رفته و باید پوکه های گروه خودمون که هیچ، باید پوکه های کل اون روز رو جمع کنیم! در حالی که گروه های قبلیمون رفته بودند پینت بال و از موزه داشتند دیدن می کردند، ما مجبور بودیم اینجا بیگاری بکشیم!!! هیچی همه خم شدند و پوکه ها رو دونه دونه برداشتند. همه پوکه ها مسی رنگ بود که ناگهان یک پوکه طلایی توجه من رو جلب کرد! فهمیدم که الآن بهتریم موقعیت برای پیچوندن پوکه هست! چون هم پوکه روی زمین زیاده و هم چون تعدادمون زیادی کسی حواسش به من نبود. پس سریع پوکه طلایی رو توی کفشم جاسازی کردم و پس از اینکه پوکه ها همه جمع آوری شد ما رو دوباره به صف کردند و یک نظامی مسن اومد و با داد بیداد گف که اگه بگردیم و پوکه پیشتون پیدا کنیم بیچارتون می کنیم! از این تهدید چند تا پوکه به صندوق پوکه ها اضافه شد! ولی من هنوز قصد نداشتم که از پوکه طلاییم بگذرم! دوباره نظامی تهدید کرد که پوکتون رو پس بدید و وقتی هیچ اتفاقی نیوفتاد، سکوت برقرار شد، خودمون رو داشتم برای بازرسی بدنی آماده می کردم که نظامی مسن با خنده گفت بدوید برید سمت اتوبوس هاتون که دیرتون شده! من که از این خبر خوب شوکه شده بودم با تمام سرعتی که می تونستم با یه پوکه تو کفشم بدوم، فرار کردم!


بالاخره به اتوبوس ها رسیدیم و از بچه های گروه قبل شنیدم که توی پینتبال نفری 5 تا تیر می دادند که شلیک کنند و توی موزشم فقط چند تا اسلحه و یک آر پی جی بود. پس خوشحال شدم که زیاد هم کلاهی سرمون نرفته و چیز خاصی رو از دست ندادیم. رفتیم توی اتوبوس و اون موقع فهمیدم که یکی از بچه ها یک پوکه رو توی کلاه لباسم جاسازی کرده بود!! بالاخره به مدرسه رسیدیم و اونجا پوکه هایی که جمع کرده بودیم رو به هم نشون دادیم که پوکه طلایی رنگ من خیلی خواهان داشت!!

بوی باروت و فلز آید همی      هشت نمره دفاع آید همی

ما به تیر و باروتش دل بسته ایم   از گوش بدادن به او خسته ایم هم

ما برای هشت نمره آمدیم  نی برای تعلیم تیر آمده ایم

سینه خواهان ما هر دم شرحه شرحه از فراق  تا بگوییم شرخ درد شانه با اشتیاق

درباره وبلاگ

رهیارزاده! وبلاگی که توی اون میتونید تمام اتفاقات و حواشی که توی رهیار اتفاق میوفته رو به عینه جلوی چشمتون ببینید! از گزارش اردو ها گرفته تا فیلم های مخفی، معرفی معلم ها، عکس های ارسالی شما و...
این وبلاگ هر 2 هفته یکبار آپدیت می شود، پس وقتی دیدید آپدیت هست، فرامش نکنید که به بقیه خبر بدید!
هویت منم فاش شد! از بقیه بپرسین می فهمین کیم!!
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
همکار های رهیار زاده
پيوند ها
تقویم رو میزی
قالب وبلاگ